چشمامو باز می کنم تو سیاهی محوی که بانور ضعیف راهرو و ساعت اجاق گاز روشن شده .ساعت از یک بامداد گذشته .گوشیموبایلمو روشن میکنم .۵تماس بی پاسخ از خونه مادر همسرم دارم .پتو رو از رومکنار میزنم .درجه بخاری کم هست .خونه سرده .درست مثل روح من که یخ زده .حرفای شوهرم راجب بابام توی سرم زنگ میزنه !!!!!و باعث میشه چند قطره اشک بریزم .بابت همه تحقیرهایی که شد و همه تحقیرهایی که شدم .رفتار بابام رو در اون زمان نمی بخشم .اصلا راضی به این ازدواج نبود اما ذره ای هم برای انتخاب من ارزش قائل نشد .حق رو در این جا به همسرم میدم .روز خواستگاری طرف بلند شده از یک شهر دیگه فرسنگ ها راه روکوبیده با اطلاع قبلی اومده خواستگاری بعد پدر من وقتی بهش گفتم داره برامخواستگار میاد با بی تفاوتی درست چند دقیقه قبل اومدن مهمونایی که اولین بار با هم روبرومیشدیم گذاشت و از خونه رفت نون بگیره !!!و خدا میدونه من چقدددددر جلو همسرم خجالت زده شدم .دلممیخواست زمین دهان باز کنه منو ببلعه !!!!بعد همکه اومد با لبو لوچه آویزون با شوهرم دست داد .شوهرم مجلس روبدستگرفت .صحبت کرد تا کمی یخ بابام باز شد و من واقعا کلا
برچسب:
نویسنده: آرین توکلی
تاريخ: چهارشنبه
18 اسفند
1395 ساعت: 20:33